خرید بک لینک
پریروز جمعه دلم خیلی گرفته بود...

سر نماز ظهر کلی گریه کردم...آقایی سرخونه بود...

شام خونه مامان اینا بودیم آخه از تهران اومده بودن...

آخرشب الکی بهانه میگرفتم و گریه میکردم...

آقایی هم سرما داشت و بیحال وسط حرف زدن و آروم کردنم میخوابید...

منم رفتم تو اتاق دیگه خوابیدم و گریه میکردم ک اومد و کلی نازم کرد و یه جمله اش آرومم کرد...

اونجایی که گفت...

من همه ی تلاشمو میکنم که تو تو زندگی غصه نخوری و همیشه بهت خوش بگذره...

بخدا من دوست دارم!!!

خوشبختی یعنی همین...

من آروم شدم

برچسب: نویسنده: النا ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 7:47

یک ماه از عروسیمون میگذره...

خیلی خوش گذشت...

خدایا شکرت...

امروز با مامانی و آجی رفتیم سه شنبه بازار...

آبجی سبد خرید گرفت...زدیم پارش کردیم...کلی خندیدم

مامانی کلی وسیله ترشی و سبزی گرفت...

دیروزم ک عید غدیر بود از پریشبش مهمون داشتیم...مامانی و آجی اینا شام خونمون بودن

خداروشکر...

برچسب: سالگرد عروسیمون مبارک, نویسنده: النا ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 7:47

عزاداری هاتون قبول...

چند روزه خونه مامانی هستیم...دیروز نذری داشتیم

فرداهم واسه بابابزرگ خدابیامرز مسجد نذری داریم...

جاتون خالی....

خیلی خوش میگذره...

دیروز غروب سومین خرید خونمونو کردیم...

انقدر آقایی رو دوس دارم....

دوستان من با گوشی میام نمیتونم عکس بذارم...




برچسب: نویسنده: النا ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 7:47

سلاااام...خوبین؟؟؟ ممنونم از همه دوستای گلم ک باوجود اینکه من دیر ب دیر میام هنوزم بهم سر میزنن منو آقایی خیلی خوشبختیم درکنار هم... روزامون خیلی قشنگه...بهترین خونه عشقو داریم آخرشبامونو خیلی دوس دارم!!!! چون همیشه پر از صحبت و حرفای عاشقانه و ایناست... دستپختمم ک حرف نداره... آقایی خیلی دوسم داله اون هفته هم دیوار چینی خونمون شروع شده... خدارو بخاطر همه چی شکر... این هفته احساس کردم حاملم!!!داشتم دق میکردم از استرس...ولی خداروشکر نبودم... آخه تازه چهار ماهه ک عروسی کردیم دیگه عرضی نیست... فهلا خدافظ... یگانه جون دلم برای نوشته هات یه ذره شده بود...

برچسب: نویسنده: النا ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 7:47

خانمی دلش گرفته...

سلام عزیزای دلم

نماز روزه هاتون قبول...

دلم خیلی گرفته...تنهام...آقایی سرکاره

چندوقته میخوام سربندی خونمون رو بگیریم موندیم توش...اوضاع شرکت آقایی اینا هم بیریخته...یه ماهی میشه آقایی غروبا میره تعمیرات مبل...

دو روزی میشه ک من زنعمو شدم

خلاصه دلم یه بغل اتفاقای خوب میخواد ک از یه جایی بیوفته...

خدایا بندازش...

هیجدهمین روزه ماه رمضان.و من روزه ندارممممم.امشب شب قدره...

خدایا کمکمون کن

برچسب: نویسنده: النا ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 7:47

شش ماهه ک ۴ تا از انگشتای آقاییه من دیگه نیست

روزای خییییییلی بدی داشتم

۹ شهریور ۹۴ بدترین روز دنیا....

تمام خوشیهای زندگیمو برای همیشه با خودش برد...

برچسب: روزگار بد,روزگار بد کرده با قلبم,روزگار بدیست,روزگار بدی شده,روزگار بدی است,روزگار بد من,روزگار بد کرده با من,روزگار بدیه,روزگار بدی برای زنهاست,روزگار بدیست نازنین, نویسنده: النا ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 7:47

ممنون از لطف شما دوستان بله...حادثه ناشی از کار بوده... و ما چند ماه درگیر کارای بیمارستان و اینا بودیم آخه آقایی فلپ شکمی شدن... یعنی ۲۳ روز پوست شکمشو باز کردن دستش بصورت ثابت تو شکمشون بوده تا از اونجا تغذیه کنه... اینکه کتف و ایناش خسته میشد ب کنار...ولی دردی ک میکشید منو زجر میداد آخه مراقبت ویژه داشت و ما هر روز برای شستشو میرفتیم کلینیک ...و هر روز زخم هاش تازه تر میشد... روزام خیییییلی تلخ بود...دیدن آقایی تو بستر بیماری یک طرف و ترس از آینده طرف دیگه... خدا این روزا رو برای هیچ کس نیاره... خداروشکر یک ماهی میشه ک دوباره مشغول ادامه خونه سازی شدیم... دیروز گا

برچسب: نویسنده: النا ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 7:47

سلام

۱۶ شبه که خونه خودمون میخوابیم

دوسش دارم

همه چی خوبه

همه چی عالیه

فقط دستای آقایی رو میبینم ته دلم ریش میشه

امروز بارونیه و من خونه عمه خانومم

برچسب: آقایی و خانومی,خاطرات خانمی و آقاییش,خانمی آقایی,خانمی گل و گلاب و آقایی, نویسنده: النا ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 7:47

صفحه بندی